زندگی اردوگاهی، مواد غذایی مکمل، نوشیدنیها و تنقلات
اردوگاه موصل 2 (موصل 1 قدیم و خیبریها)
سبزیجات
سبزیجات که منبع سرشار از ویتامین بود در سبد غذایی اسیران جایی نداشت، فقط سبزیجات کمی مانند بادمجان، بامیه و ... برای پختوپز به آشپزخانه میآمد. اما اسیران ایرانی با استفاده از دانه همان سبزیجات اندک و با مجوز عراقیها برای احداث باغچه توانستند سبزیجات و صیفیجات مورد نیازشان را تأمین کنند.
به نقل از رضا روشن:
«هر سه آسایشگاه در باغچه شریک بودند و سبزی میکاشتند. اسیران سمت آسایشگاه 4 و 5 خیار داشته بودند. وقتی خیار هنوز کوچک بودند آنها را میچیدند و میگذاشتند داخل یک بطری آب معدنی و شربت) و آن را زیر خاک پنهان میکردند تا از دستبرد عراقیها در امان باشد.
بعضی از اسیران که سررشتهای از باغبانی و کشاورزی داشتند، دستبهکار شدند و سبزیجات و صیفیجاتی را در باغچه محوطه پرورش دادند. احمد روزبهانی روایت میکند:
«یک سیدکمال داشتیم که بهش میگفتیم باغبان آسایشگاه 6، هر آسایشگاهی میتوانست قطعهای برداشته و کشاورزی کند. صبحها که برای آشپزخانه گوشت میآوردند و میشستند، سیدکمال برای حاصلخیز شدن باغچه خونابه گوشتها را پای گیاهان میریخت و میگفت قوت بگیرد و محصول بیشتری بدهد. این اقدام موجب شوخی و خنده بقیه شده بود و میگفتند از کنار اینها رد نشوید، گیاهان سیدکمال خونخوار شدند![۱]
«محمد باقر نجفی، علی سنجری ازجمله افرادی بودند که سبزیکاری میکردند. باغچهکاری در مقطع اول احتمالاً در پاییز سال 1360 شروع شد. بیشتر سبزی کاشته میشد، کرفس، تره، فلفل، سیر و آفتابگردان هم در باغچه بود.[۲]»
دسر و میوه
دادن میوه در اردوگاهها یا زمانهای متعدد باهم فرق داشت، مثلاً در ابتدای اسارت با اواسط آن یا بعداز پذیرش قطعنامه 598 یکسان نبود. «تا عید سال 1360 خبری از میوه نبود. شب عید بهعنوان عیدی به هر دوسه نفر یک سیب و یک پرتقال دادند، بعد موقع پرداخت حقوق نفری 50 تومان کم کردند. گفتیم چرا کم کردید؟ گفتند که برای میوه شب عید که به شما داده بودیم! این اتفاق بعدها دوباره تکرار شد.
گهگاه اتفاق میافتاد که میوه، هرچند به مقدار کم، بین اسیران تقسیم میشد؛ مثلاً پرتقال، انار یا مقداری کمی انگور که بهسختی به هر نفر چند حبه انگور یا یک قاچ پرتقال میرسید. تعلق میگرفت. مسئولان توزیع انگور را حبهحبه کرده و در لیوانهای کوچک میگذاشتند در طول اسارت در مقطع اول شاید دوسه بار زردآلو دادند. وقتی سرهنگ ضیا به جای سرهنگ فیصل به اردوگاه آمد، اوضاع کمی بهتر شد. تقریباً هفتهای دوبار میوه میدادند. مثلاً خرما و سیب هم میآوردند. خرما در بستههای 125 گرمی بود که به هر اسیر حدود 100 گرم میرسید. در فصل هندوانه به هر آسایشگاه برای هر گروه هشت یا دهنفری شاید یک هندوانه کوچک، حدود 1 الی 1/5 کیلوگرمی میدادند، آنقدر قاچ کوچکی داشت و به اسیران کم میرسید که گاهی نمیخوردیم و اغلب به بیمارانی که سنگ کلیه داشتند میدادیم.
خبری از دسر و شیرینی در اردوگاه نبود، فقط یک بار اسیران از عراقیها خواسته بودند آرد بیاورند تا حلوا درست کنند، فقط گاهی با آردی که از خمیر صمون بهدست میآوردند یک نوع شیرینی کُردی به نام بیژی تهیه میشد.
آبشکر یکی از دسرهای مورد علاقه اسیران در دورهمیها بود، حالا اگر کسی لیموامانی داشت که دیگر نورعلینور بود، لیموامانی را هم گاهگاهی میخریدند.[۳][۴]»
یکی از دسرهای مورد علاقه اسیران کیک و شیرینی بود. شاید باورش سخت باشد، اما این دسرها با آنچه در ذهن افراد نسبت به شیرینیهای قنادی نقش بسته، متفاوت است، زیرا شیرینیهای اسارتی بدون هرگونه ابزار اولیه مانند آرد قنادی، بکینگ پودر، وانیل، کره و ... و گاهی با خرید موادی مانند شیرخشک از حانوت درست میشد.
«روزی آقای جهانی گفت که میخواهند برای 22 بهمن سال 1361 بامیهزولبیا درست کنند و به کل اردوگاه بدهند. بهنظرم حسین گودرزی ارشد بود. قرار شد اصغر آخوندی، که در ایران قناد بود، وظیفه طبخ را برعهده بگیرد. ادوارد، یکی از اسیران مسیحی، قبلاً برای عید کریسمس یک گونی کامل آرد گرفته بود و بعداز مصرف مقداری هم برایش مانده بود. سهمیه روغن داشتیم، اما کافی نبود. وقتی وانت روغن و تخممرغ آورد، کمی هم خریدیم. چند روز طول کشید تا در حمام با 14 تشت بزرگ بامیه زولبیا پختند و به همه اردوگاه دادند، حتی خبر کوچکی هم درز نکرد، چون بحث خوردن بودند، خبرچینها هم چیزی نگفتند! گاهی هم نانها را میبریدند و در روغن سرخ میکردند[۲].
سالروز پیروزی انقلاب، یعنی روز 22 بهمن بود. آسایشگاه 1 مهمانی مفصلی تدارک دیده بود. کیک بسیار بزرگی درست کرده و آن را پشت یک تشت لباسشویی قرار داده و روی آن را با خامه تزیین کرده بودند. در یک سطح تصویری از یک رزمنده مسلح و جمله زیبای 22 بهمن مبارک باد، خودنمایی میکرد. برای نوشتن جمله یا کشیدن تصویر، مقداری خامه را، که برای تزیین کیک بود، در یک کیسه پلاستیکی ریخته و آن را سوراخ کرده و با فشار روی کیک نقش انداخته یا شعار مینوشتند. بعداز مراسم این کیک بزرگ بین بچهها تقسیم شد. این قسمت از برنامه مثل همیشه جالبترین بخش از مراسم بود.
ساختن این کیک در واقع یکی از هنرهای مخصوص اسارت بود و آموختن آن بسیار جالب تا جایی که نظر عراقیها را نیز به خود جلب کرده بود. بچهها وسط نانها را بیرون میآوردند و آنقدر میساییدند که شبیه به آرد میشد، اما کمی درشتتر بود. بعد این آرد را با شکر و آب مخلوط میکردند و بر روی چراغ میگذاشتند تا پخته میشد، سپس آن را بر پشت یک تشت لباسشویی قرار میدادند و بعد از آن نوبت به درست کردن خامه میرسید. شکر و روغن جامد را مخلوط میکردند و آنقدر با دست میساییدند که شکر بهطور کامل با روغن درآمیخته میشد، بعد شیرخشک به آن اضافه و مواد را در آن بهخوبی حل میکردند، بهاینترتیب خامه آماده میشد. خامه را روی کیک میمالیدند و مقداری از خامهها را نیز با گلهای رنگی مانند گلناز، موجود در باغچه رنگ میکردند تا کیک بهتر تزیین شود. با این وسایل و امکانات ابتدایی یک کیک لذیذ، البته مخصوص اسارت آماده میشد[۵].
آب
موضوع آب و قطع شدن آن در طول اسارت، بهدلیل تعریف همان «آب مایه حیات است» و یکی از مهمترین نیازهای اساسی انسان و موجودات زنده، از پرفراز و نشیبترین موضوعات در دوران اسارت بود. قطع آب گاهی بهعنوان تهدیدی علیه سلامت اسیران به کار برده میشد و کمبود آن وسیله و ابزار شکنجه جسمی و روحی اسیران بهحساب میآمد.
آب موجود در اردوگاه، صرفنظر از طعم و بدبود بودن، عامل مشکلات گوارشی فراوانی بود. آب اردوگاهها در بسیاری از مواقع در تابستانها چندین روز قطع میشد و مشکلاتی مضاعف را بهبار میآورد. برای تأمین آب شرب، استحمام از آب چاه، که پرنمک و بدرنگ بود، استفاده میشد که افراد سالم را نیز بیمار میکرد، چه برسد به بیماران و مجروحان.
«در اوایل اسارت، یعنی در مقطع اول اردوگاه، بیشتر اوقات شیر آب اردوگاه قطع بود. آب تانکر هم فقط برای آشپزخانه استفاده میشد یا گاهی حبانه را پر میکردند، اما آب گلآلود بود و بوی بدی داشت که معلوم نبود از رودخانه میآوردند یا چشمه! احتمالاً یکی از دلائل اسهال گرفتن اسیران میشد[۶].
نان
در موضوع نان به روایت زیر اکتفا میشود:
«در چهارماهِ تلخ اعتصاب (در اواخر سال 1360)، گرسنگی بین ما بیداد میکرد؛ چرا که غذایی که میدادند کم و اغلب بیکیفیتتر از غذای سایر اسیران بود. مثلاً اگر به هر نفر در اتاقهای دیگر دوتا نان صمون میدادند، به هر یک از ما یک نان و سعی میکردند برشتهها را جدا کرده و خمیرها و نانهای غیر قابل خوردن را به ما بدهند. بچهها ناچار میشدند خمیرهای این نانها را درآورند و آنها را با شکر مخلوط و خشک میکردند تا بتوانند شبها بخورند. خیلی از شبها از گرسنگی نمیتوانستیم تا صبح بخوابیم. بچهها اکثراً شبها نمیخوابیدند. بعضی تا ساعت یک و دو بیدار بودند و بعضی تا نماز صبح و بعد از نماز صبح همه تا نزدیک نماز ظهر میخوابیدند.[۷]
به روایت بعضی از اسیران آرد نان صمون از گندم، ذرت، هسته خرما یا مخلوطی از آنها تهیه میشد. نان صمون بسیار بد پخته میشد و با سیستم گوارشی اسیران سازگار نبود. چون وعده غذایی سیرکننده نبود بعضی از اسیران برای رفع گرسنگی، خمیرهای داخل صمونها را روی بخار میپختند و میخوردند یا بسیاری از مواقع خمیرها را خشک کرده و با تبدیل کردن آنها به آرد در پختن حلوا، شیرینی و ... از آنها استفاده میکردند.
«اوایل اسفند ماه بود که ما نشسته بودیم و هرکس به کاری مشغول بود. با توجه به اینکه اسیرانی اردوگاه موصل4 را به تازگی به اردوگاه ما آورده بودند وضعیت تحرک و تحولی در اردوگاه حاکم بود. بعد از نیمه شب بود که متوجه شدیم در حال تخلیه بخشهایی از اردوگاه هستند. اتاقهای آنسوی اردوگاه را خالی کرده و بچهها را برده بودند. فقط دو اتاق 13 و 14 که دارای نیروهای مذهبی بود باقیمانده بودند. صبح، تازه به اتاق بازگشته بودیم که به ما گفتند وسایلتان را جمع کنید باید منتقل شوید. خوبی این ماجرا این بود که همه با هم بودیم و کسی جدا از بقیه نمیافتاد. صبحانه همان آش معروف را دادند با مقداری خرما به عنوان دسر. بچهها خرماها را در روغن سرخ کردند و خوردند. به این ترتیب میشود گفت صبحانه مفصلی خوردند. بچهها همراه این صبحانه مرباهایی را که درست کرده بودند را هم خوردند. البته مربا به آن شکل متعارف که درست میکنند نبود. اغلب همان آب و شکر بود که به هر حال این مربا خالی از فایده هم نبود چون در آنجا بیشتر غذاهای ما طبیعت سرد داشت و سردی خوردنِ بیش از حد باعث بروز مشکلاتی برایمان شده بود. بعضی از بچهها دچار تکرر ادرار میشدند و یا نمیتوانستند ادرار خود را نگه دارند[۸].
چای
یکی از محبوبترین و مهمترین نوشیدنی ما ایرانیها چای است که بهطور مکرر عادت به نوشیدن آن دارند و در پذیرایی از مهمانان خود نیز از این نوشیدنی استفاده میکنند. ازاینرو چون چای بهطور مکرر داده نمیشد و کافی نبود، اسیران برای درست کردن چای به ترفندهای زیادی از جمله ساخت المنت[1] متوسل میشدند. چای را هم در همان ظرفهای بزرگ فلزی درست میکردند و یک لیوان چای برای صبح بود و یک لیوان چای هم در ظهر میدادند که اسیران آن را برای عصر نگه میداشتند.
در آشپزخانه نیز چای را داخل سطلهای بزرگی درست میکردند. بعد بهوسیله پارچهای پلاستیکی داخل لیوان میریختند. برای اینکه چای سرد نشود، اسیران ظرف چای را زیر پتو پنهان میکردند تا گرم بماند. توزیع چای یک بار در روز جزو برنامه غذایی اسیران بود. سهم هر اسیر نیم یا یک لیوان چای شیرینشده بود که در صبح یا بههنگام شام توزیع میشد. اوایل فقط صبحها چای میدادند، اما در آشپزخانه یک وعده چای را هنگام شام به اسیران میدادند و آنها با نان میخوردند. در ابتدای تشکیل اردوگاه حانوت چای نمیآورد، اما بعدها که حانوت چای آورد از آنجا چای میخریدند.
در نیمه اول سال 1359، اسیران قوطی رب را میشستند و با آتش زدن روزنامه، تشک ابری یا مقوا چای درست میکردند؛ البته در صورت لو رفتن برایشان گران تمام میشد و مورد ضربوشتم قرار میگرفتند. آنها قند نداشتند، بلکه با شکر سهمیهای آسایشگاه چای را شیرین میکردند یا از حانوت شکر خریده، در آب حل کرده و کمی میجوشاندند تا غلیظ شود، بعد آن را پهن کرده وقتی سفت میشد میشکستند تا بهصورت قند در بیاید. یکی دیگر از کاربردهای آبشکر این بود که آن را کمی غلیظتر میجوشاندند و به قول خودشان عسل درست میکردند.[۹]»
یک چای هم داشتیم که به آن میگفتیم «چای سرخپوستی!» اسیرانی که از اردوگاه الانبار به این اردوگاه منتقل شده بودند، با خودشان تشکهای ابری آوردند و در موقع نیاز آنها را تکهتکه کرده و میسوزاندند. برای درست کردن چای قوطی رب را روی آن گذاشتند و چای درست کردند، ازآنجاییکه این سوختها دود زیادی داشت ، به چای سرخپوستی معروف شد. اینطور نبود که مثلاً همه این سوخت را داشته باشند. اگر کسی این سوخت را داشت، مثل این بود که الان اینجا زمین کشاورزی داشته باشد، یعنی آدم متمولی است! بیشتر امیر جوان برای ما این چای را ترتیب میداد. اگر اسیری خیلی برایش مهم بود او را به یک چای سرخپوستی دعوت میکرد.[۶]»
«برای گرم کردن آب چراغ نداشتیم. فقط در زمستانها یکیدو تا علاءالدین بود که آنها را هم دوازدهسیزده روز بعداز فروردین جمع میکردند. بعداً که متوجه شدند ما دوازده فروردین (روز جمهوری اسلامی) را جشن میگیریم چراغها را زودتر جمع میکردند.
آنجا روزنامه زیاد بود. و اسیران فعال در آشپزخانه از این روزنامهها بهعنوان سوخت استفاده میکردند. معمولاً قوطیهای رب کتری ما بود و بعداز تمیز کردن، داخل آن آب میریختند و روی روزنامهها میگذشتند و روزنامه را آتش میزدند، سعی میشد همه اینها دور از چشم عراقیها انجام شود. تا اینکه یک روز سربازی منوجه شد و گزارش کرد. آمدند مسبب آن را گرفتند و بردند کتک مفصلی زدند. بعداز آن هم آتش زدن روزنامه قدغن شد.
برای درست کردن المنت به سر سیم برق دو تکه فلز وصل میکردند و آن را داخل آب میانداختند و سر سیم را به برق میزدند و آب به سرعت جوش میآمد. بعداً دکترهایی که در بینمان بودند گفتند:
«این روش برای قلب ضرر دارد.»
بنابراین ظرف دیگری آب میکردیم و روی قوطی اول که در حال جوشیدن بود میگذاشتیم تا جوش بیاید و داخل آن چای میریختیم. روزهای اول عراقیها نمیدانستند طرز کار این وسیله چیست و چه خطری دارد و چقدر برق مصرف میکند. یک روز سربازی آمد و دید؛ با ترس و وحشت اطراف را نگاه کرد و بعد گفت:
«این آب چطوری میجوشد در حالیکه هیچ حرارت و چراغی نیست.» به سرباز حالی کردیم که به وسیله برق آب به جوش آمده. رفته بود به افسری به نام «عبدالسلام» گفته بود. عبدالسلام که کار ما را دید گفت:
«باید یکی هم برای من درست کنید.» این کار را هم بعداً ممنوع کردند. کنار اردوگاه موتور برقی بود که سوخت آن بر زمین میریخت. بچهها سوختِ بر زمین ریخته شده را جمع میکردند و با آن چراغها را روشن میکردند. این یکی دیگر از روشهای تهیه حرارت بود.[۱۰]»
مقطع دوم اردوگاه نیز تقریباً حکایت مشابهای دارد:
به همراه صبحانه و ناهار چای میدادند. چای را داخل سطل پلاستیکی میریختند و به آسایشگاه میآوردند، سپس دور آن پتو میپیچیدند؛ به هر گروه یک پارچ پلاستیکی چای شیرین میدادند که شبها با لیوانهای که اسیران داشتند از آن چای مینوشیدند. به هر نفر هم در روز دو لیوان چای میرسید یک لیوان صبحانه یک لیوان ناهار[۱۱].
پاورقی
[1]. با اتصال دو سر سیم برق به یک قاشق فلزی، که آن را در سطل آب میانداختند و آب را به جوش میآوردند، درست میشد.
نیز نگاه کنید به
کتابشناسی
- ↑ روزبهانی، احمد (1384). آرشیو اسناد و اطلاعات مؤسسه فرهنگیهنری پیام آزادگان. مصاحبه،
- ↑ ۲٫۰ ۲٫۱ سرانجام، بهمن (1404). مصاحبه،
- ↑ اسکافی، محمدرضا؛ روشن، رضا؛ سرانجام، بهمن (1404). مصاحبه،
- ↑ سالمینژاد، عبدالرضا (1386). دانستنیهای آزادگان. تهران: پیام آزادگان، ص 86.
- ↑ اسکافی، محمدجواد (1391). سالهای اسارت، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ص 123-122.
- ↑ ۶٫۰ ۶٫۱ روشن، رضا (1404). مصاحبه،
- ↑ عبدالحسینی، سهیلا (1396). خداحافظ آقای رئیس. تهران: پیام آزادگان، ص 113.
- ↑ عبدالحسینی، سهیلا (1396). خداحافظ آقای رئیس. تهران: پیام آزادگان، ص 195.
- ↑ روشن، رضا؛ علیدوست، علی (1404). مصاحبه،
- ↑ عبدالحسینی، سهیلا (1396). خداحافظ آقای رئیس. تهران: پیام آزادگان، ص 86-85.
- ↑ تاجفر، عبدالله (1393). من همان عبدالله هستم. تهران: پیام آزادگان، ص 134.
فرزانه قلعهقوند