شکنجه در اسارت
شكنجه در مصطلحات فقهی با واژه «التعذیب» بحث میشود و اصل عذاب در كلام عرب به معنی زدن است و درباره همه عقوبتهایی كه همراه درد و رنجاند بهكار برده میشود. این واژه برای بیان امور شاقه و بسیار سخت و دشوار عاریه گرفته شده است[۱]. در مقررات بینالمللی، شکنجه به معنی هر عمل عمدی است که بر اثر آن درد یا رنج شدید جسمی یا روحی علیه فردی بهمنظور کسب اطلاعات یا گرفتن اقرار از او یا شخص سوم اعمال شود. (ماده 13 کنوانسیون سوم ژنو و ماده 130 ).
شکنجه در اسارت، به کلیه اعمالی اطلاق میشد که قوه قهریه حاکم برای دستیابی به اهداف خاص از آن بهره میجویید. این اعمال، که معمولاً با هنجارها و اصول اجتماعی و نظامی هیچ انطباقی نداشت، از دو طریق روحی و جسمی اعمال میشد. در هریك از اردوگاههای اسرای ایرانی در عراق، تنبیه و شكنجه با توجه به نوع رفتار و خشونت اعمالی ازطرف مأمورین بعثی متفاوت بود؛ چه بسا انواع آزارها و اذیتها بر تکتک اسرا متفاوت بود، ولی آنچه درباره تنبیه و شكنجه اسرا در این مقاله بیان میشود مواردی است که در بیشتر اردوگاهها اعمال میشد.
انواع شکنجه
شكنجه و اذیت و آزار اسیران به مواردی اطلاق میشد كه فرد یا افرادی بهخاطر گرفتن اطلاعات با انواع روشهای مختلف مورد آزار و صدمه جسمی و روحی قرار میگرفتند كه به دو بخش زیر تقسیم میشود:
الف) شكنجههای روحی؛
ب) شكنجههای جسمی.
ازجمله شکنجههای روانی موارد ذیلاند: ایجاد محدودیت های عاطفی، ایجاد محدودیت در مراسله و مكاتبات اسیر با خانواده، انتظار شكنجه، تفتیش، بازجویی، تحقیر، شایعه پراكنی، ترور شخصیت و اشاعه تهمت ها، وعده و وعیدهای طولانی شكنجه، ایجاد محدودیت های اعتقادی، انواع ممنوعیت های غیرمنطقی، مصاحبه های اجباری برای رادیو و تلویزیون عراق، شهادت سایر اسرا، به بازی گرفتن احساسات اسیران، سركوب آرامش اسیران، پخش صداهای آزاردهنده حیوانات از بلندگوها، درج اكاذیب در نامه ها، احترام اجباری اسیران به عراقی ها، اجبار به توهین و سایر موارد[۲].
1. اصولاً اولین تصوری که همه افراد و مردم عادی از اسارت دارند، شکنجه است. اسیران ایرانی نیز از اولین ساعات آغاز اسارت، بابهانه یا بیبهانه با انواع شکنجه و ارعاب جسمی و روحی مواجه میشدند.«بعضی از بهانههایی که منجر به ضربوشتم می شد مثلاً چرا به چپ نگاه کردی؟ چرا سرت بلند کردی؟ چرا خندیدی؟ چرا دیر آمدی؟ چرا پای نکوبیدی؟ چرا موی سرت بلند است؟ چرا ریشت را نزدی؟ چرا سر صف آمار حرف زدی؟ چرا لباس فرم نپوشیدی؟ و دهها چرای دیگر که هرکدام منجر میشد تا پرده گوش اسیری پاره شود و یا نقص عضو پیدا کند[۳].»
2. «شکنجه دقیقاً از همان لحظه اسارت آغاز میشد. شكنجهها در دوران اسارت چند علت داشت گاهی برای به دست آوردن اطلاعات بود گاهی نیز بهعلت فعالیتهای ممنوع. در هر صورت اسیران با گزارش خبرچینها برای شكنجه شدن به زندان منتقل میشدند. در ماههای اولِ اسارت كسانی كه چهرهشان طوری بود که شبیه به فرماندهان بهنظر میرسیدند. (بهلحاظ محاسن، سنوسال، جثه و هیکل، پختگی در رفتار و ...)، مورد شكنجه قرار میگرفتند تا اطلاعاتی ارائه دهند. گاهی فردی که حتی فرماندهدسته هم نبود، مجبور میشد برای رهایی از شكنجه بنویسد که فرمانده بوده است و امضا کند. البته این مسئله مشكلاتی را نیز به همراه داشت و آن فرد همیشه زیر ذرهبین قرار میگرفت.
در آغاز اسارت شكنجههای جسمی بیشتر بود و کمکم انواع شكنجههای روحی به آن اضافه شد. بچهها هنگام شکنجه استقامتی توصیفنشدنی داشتند. همان ابتدا در لحظه شكنجه صدای ناله بچهها بلند میشد، اما بهمحض رفتن عراقیها از آسایشگاه، با وجود مشاهده ضربات كابل و شلاق صدای خنده آنها بلند میشد و همین نشانه استقامت بالای بچهها بود.[۴]»
شکنجه در اردوگاه تکریت 20 و نهروان
وقتی من را به انفرادی میبردند، هفتهشت نفر مثل توپ فوتبال آنقدر به من ضربه میزدند تا خسته شوند. سیستم بدن من طوری بود كه به راحتی از پا نمیافتادم و این بیشتر بعثیها را اذیت میكرد. معمولاً یک آخ هم نمیگفتم كه با من چه كار كردهاند، مگر اینكه اسیران آثار ضربوشتم را در بدن من میدیدند. در تكریت یکبار پای من را به نبشی بسته بودند و با هر چیزی كه دستشان آمده بود مانند آهن ، كابل و . . . 45 دقیقه من را زدند، بهحدی که حجم پای من سه برابر شده بود. پاهایم شكسته بود، ولی به لطف خدا حتی یك آخ هم نمیگفتم. بعثیها مرا دیوانهوار كتك میزدند و در زدن از همدیگر سبقت میگرفتند. یك نفر ایرانی عربزبان گریهاش گرفته بود. میگفت تو را خدا چیزی بگو تا رهایت كنند، حتی یك نفر از خودِ عراقیها هم طاقت نیاورد وگریهکنان بیرون رفت! اسمش رحیمعراقی بود. او گفته بود از روزی كه موسوی را زدم احساس كردم دیگر مسلمان نیستم!
بچهها چیزی از من نمیپرسیدند و درست هم نبود که برایشان بگویم چه اتفاقی برایم افتاده الست، چون باعث ضعف روحیه بچهها میشد. در پانزدهشانزدهسالگی؛ یعنی در زمان شاه هم که دستگیر شده بودم با خودم میگفتم چیزی كه آخرش مرگ است، ترس ندارد. یادم میآید یكبار ساواكیها در بدن من میخ فرو کرده بودند. یكبار هم در اردوگاه، یک بعثی پایش را بلند كرد تا مرا بزند و به امام حسین(ع) اهانت كرد، من پایش را گرفتم و انداختمش زمین و رویش افتادم چیزی كه آخرش مرگ است ترس ندارد. بارها هم گفته بودم كه من اسیر شما هستم برده شما نیستم، شما موظفید به من غذا بدهید، از من نگهداری كنید و در هنگام مریضی مرا مداوا كنید. در ایران با اسیران شما همینطور برخورد می شود. آن روز كه شكنجهام دادند و بدنم غرق خون و پاهایم شكسته بود، مرا مثل یك تكه گوشت چرخكرده به داخل اردوگاه انداختند. بچهها حسابی به هم ریختند و صدایشان داشت بالا میگرفت که به لطف خدا چشمهایم را باز كردم و با تبسمی به آنها نگاه كردم و گفتم چیزی نشده، خودتان را ناراحت نكنید این هم تمام می شود؛ من چند روزی استراحت كنم خوب می شوم، درصورتیكه شدت شكنجه طوری بود كه از تمام پایین تنه من خون می آمد و من متعجبم كه چطور مقداری راه رفتم. شدت جراحاتم طوری بود كه من 5/1 سال نتوانستم ایستاده نماز بخوانم، با اینهمه شکنجه بازهم مقاومت میکردم[۵].
نیز نگاه کنید به
کتابشناسی
- ↑ جزیری، عبدالرحمان؛ مازح، یاسر؛ غروی، محمد (1419). الفقه علیالمذاهب الاربعه و مذهب اهلالبیت علیهمالسلام. ج 1، بیروت: دارالثقلین،ج.1 ،ص.470.
- ↑ شورای علمی دانشنامه آزادگان.(1399).دانشنامه آزادگان: اسیران ایرانی آزاد شده در جنگ عراق علیه ایران.تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی؛ پیام آزادگان،
- ↑ علیدوست، علی (معروف به علیقزوینی). آرشیو اسناد و اطلاعات موسسه پیام آزادگان.
- ↑ فخلعی، محمدتقی. آرشیو اسناد و اطلاعات موسسه پیام آزادگان.
- ↑ موسوی، سیدفاضل. اسیر مفقودالاثر اردوگاه نهروان و تکریت 20. آرشیو اسناد و اطلاعات موسسه پیام آزادگان.
مراد شفیعی