بازجویی در اسارت

از ویکی آزادگان

مقدمه

در فرهنگ دهخدا " واژه بازجویی به معنای عمل بازجو، تفتیش، تجسس، تحقیق و بازجست معنی شده است[۱] و معادل انگلیسی آن نیز Interrogation است. بازجویی مصاحبه‌ای است که معمولاً توسط افسران پلیس، نیروهای اطلاعاتی و نظامی همچنین مأمورین صلاحیت‌دار قضایی (بازپرس، دادیار) با هدف تحقیق و کشف حقیقت از سوی متهم، شاهد یا قربانی انجام می‌شود[۲].

به عبارت دیگر، بازجویی روشی قضایی با رعایت حقوق دفاعی متهم و تشخیص اتهام درست از نادرست است که توسط مقام قضایی یا امنیتی صورت می‌گیرد. به فردی که بازجویی را انجام می‌دهد بازجو یا بازپرس می‌گویند[۳].

در فرهنگ بزرگ سخن ،بازجویی به معنای سخن پرسش‌کردن از متهم و سؤال و جواب کردن است[۴].

انواع بازجویی

بازجویی در دوران مقاومت (اسارت) در مکان‌ها و موقعیت‌های گوناگون انجام می‌شده است:

- در خطوط اول تا سوم جبهه؛ یعنی منطقه اسارت و پایگاه‌های مرزی؛

- استخبارات (سازمان اطلاعات) و زندان‌های دیگر؛

- اردوگاه‌ها[۵] .

الف) بازجویی های اولیه

بازجویی اولیه در منطقه اسارت ویژگی خاصی داشته است، زیرا اسیر جنگی هنوز در شوک لحظه اسارت به‌سر می‌برد و به‌قولی در حال خودش نیست و این شوک ممکن است به نفع دشمن تمام شود و به راحتی بتواند اسیر جنگی را تخلیه اطلاعاتی کند.

اما اسیر جنگی رفته‌رفته در دیگر مکان‌ها و موقعیت‌ها خودش را باز می‌یابد و متوجه موقعیت خود ‌می‌شود. دو ابزار هشیاری و مقاومت اسیر نقش مهمی را در بازجویی ایفا می‌کند. فرد به‌ اسارت‌ درآمده می‌تواند با به کارگیری این دو عنصر از مراحل سخت بازجویی که اغلب با ضرب‌وشتم همراه است عبور کند. گاهی نیز دشمن به تطمیع‌کردن یا مهربانی ساختگی روی می‌آورد و سعی دارد خودش را دلسوز و همراه نشان بدهد.

بازجو با اعمال فشار روحی و روانی و جسمی، بی‌وقفه سؤالاتی را می‌پرسد تا اسیر خلع‌سلاح‌شده را گیج و به تناقض‌گویی وادارد. 

«در کنار کار بازجویی عموماً گروه‌های فیلمبرداری برای استفاده تبلیغاتی از اسرا مشغول بودند.

«بازجویی‌ها بسته به نوع منطقه‌ جغرافیایی، سازمان رزم افراد اسیرشونده، عضویت نظامی یا غیرنظامی اسیر، زمان و موقعیت عملیاتی که فرد در آن اسیر شده بود، بسیار متنوع و متفاوت بود. از طرفی نوع سوالات بازجویان بستگی تامی به شرایط بازجویان داشت.» [۶]

ابراهیم اعتصام،جانباز و آزاده ای که فروردین 1367 در منطقه شلمچه اسیر شد و در اردوگاه تکریت 12 مستقر شد از خاطره بازجویی خود می گوید:

"روبه‌روی زندان، ساختمان امنیتی دیگری بود که بازجویی‌های انفرادی، در آن انجام می‌شد. البته در آن فضا، فقط مأموران لباس شخصی و مأمورانی که عهده‌دار مسئولیت رفت‌وبرگشت اسرا بودند، لباس نظامی بر تن داشتند و می‌توانستند تردد کنند. با ورود به اتاق بازجویی، فردی که پشت میز نشسته بود، با برگه‌های انفرادی، از افراد با سؤالاتی درموردِ مشخصات فردی، یگان نظامی، منطقه خدمت و اسارت، سن، تأهل یا تجرد و تعداد اولاد، بازجویی می‌کرد. مترجم کار ترجمه را انجام می‌داد و اسیر می‌بایست سرپا بایستد. بعضی اوقات، بازجویی 45 دقیقه و حتی یک ساعت طول می‌کشید و گاهی هم کمتر.

یکی از سؤال‌ها درمورد درجه نظامی اسیر بود. بیشتر بچه‌ها، خودشان را سرباز معرفی می‌کردند، اما مأمور بازجویی قانع نمی‌‌شد، اصرار داشت بگوید: حرس خمینی؟ آیا پاسدار خمینی هستید؟ قبلاً دوستان گفته بودند اینها دنبال پاسداران و بسیجی‌هایی که در یگان رزم مسئولیت داشته‌اند‌، هستند. به شکل‌ و شمایل افراد نگاه می کردند و به کسانی که سن آنها با دوره سربازی همخوانی نداشت، به‌سختی گیر می‌دادند.

من ابراهیم اعتصام متولد سال 1338، آن روز که در استخبارات (زندان امنیتی عراق) محاکمه و بازجویی می‌شدم. در 9 خرداد 1367 وارد بیست‌ونه‌سالگی شده بودم و خوب مشخص بود که در سن سربازی نیستم!

در آن اوضاع، احساس صبوری و قدرت درونی خوبی داشتم. به‌خودم نهیب می‌زدم که در برابر دشمن باید با عزت بود. نمی‌‌دانم چرا عراقی سکوت کرد؟ آیا توسلی که قبل‌از بازجویی به اولیای الهی داشتم او را رام کرده بود؟ نگاهی نه حاکی از مهربانی و نه از روی خشم، به من انداخت و گفت رو!

آن‌روز من با نام ابراهیم، علی، حسین، اعتصام و با رسته بسیجی، در دفتر اسرای ایرانی زندان بغداد ثبت‌نام شدم و تا پایان اسارت، هر موقع حضور و غیاب دفتری انجام می‌شد، با این مشخصات خوانده می‌شدم".[۷]

اغلب بازجویی‌های اولیه به دلائل زیر صورت می‌گرفته است:

- پی‌بردن به هدف ایران از عملیات

- پی بردن به زمان، مکان، نحوه و چگونگی عملیات آینده

- شناسایی موقعیت جنگی طرف مقابل

- دست‌یابی به اطلاعات نظامی (کالک‌های عملیاتی، اطلاعات محرمانه، کدهای رمز بی‌سیم‌ها و ... )

- پی‌بردن به تعداد نفرات، تجهیزات

- پی‌بردن به تعداد کشته‌ها و اسرا

- مطلع‌شدن از غنایم جنگی

- شناسایی پاسداران و روحانیون

علی علیدوست (علی قزوینی)  که در مهر 1359 در منطقه قصر شیرین به اسارت گرفته شد و در اردوگاه موصل 1 و اردوگاه موصل 2 مستقر بود چنین می گوید:

"صبح ساعت هشت و نه بود که نوبت بازجویی من شد. با تجربیاتی که از انقلاب و بازجویی های ساواک داشتم، در مقابل آنها دچار دستپاچگی نشدم. آنها هم مانند دستگاه ساواک، ابتدا محترمانه برخورد کردند. بعد از چند پرسش، احساس کردند که من قصد فریبشان را دارم و شروع کردند به ضرب و شتم و اهانت و ناسزاگویی. من میدانستم که اگر سست شوم، دیگر از چنگال اینها رهایی نخواهم داشت. از آنجا که تقیه هم یکی از دستورهای اسلام است، به ناچار بر گفته هایم بیشتر پافشاری کردم و مدام برصحتشان تأکید میکردم. روش آنها به این شکل بود که هر کسی که وارد می شد می خواستند به او بقبولانند که میدانند طرف سپاهی، کمیته ای و یا روحانی است. با آنکه من هنوز پوتین و شلوار سپاه تنم بود ولی هر چه تلاش کردند که اعتراف بگیرند جزو نیروهای انقلاب هستم، نپذیرفتم. البته برای اقرار گرفتن ابزار و وسایل مختلفی داشتند. در بازجویی های ابتدایی اغلب از باتوم برقی و مشت و لگد یا فلک کردن استفاده میکردند ولی اگر به شخص مشکوک میشدند او را در مراحل بعد بازجویی از پنکه آویزان میکردند و در حالیکه پنکه میچرخید چند نفری شروع به کتک زدنش میکردند.

بعد از پرسش های مرحله اول شروع به پرسیدن از اطلاعات سیاسی کردند. نکته عجیب اینجا بود که برخی از اختلافات و بحث هایی که در کشور تازه مطرح شده بود، آنها به خوبی بر آن واقف بودند و از جزئیات آن می پرسیدند. دیگر اینکه در صحبتهایشان صراحتاً از بنی صدر طرفداری میکردند. در مورد شهید بهشتی و حزب جمهوری اسلامی بسیار حساس بودند. من چون گفته بودم اهل قزوین هستم، از نماینده حزب جمهوری در قزوین پرسیدند. من هم یکی دو اسم جعلی بر زبان آوردم تا خودم را رها کنم و در ضمن مجبور نباشم از افراد حقیقی نام ببرم.

بعد از بازجویی مرا انداختند بیرون و در همان راهرو تا حدود ظهر نشستیم. بعد به سالنی که از آنجا تقسیم شده بودیم بردند و دست و چشمهایمان را باز کردند. تعدادی از دوستان برنگشته بودند. آنجا متوجه شدم کسانی را که نتوانسته بودند خوب از عهده جواب دادن برآیند همچنان نگه داشته اند". [۸]

ب) بازجویی‌های اردوگاهی

طبق نظر راویان دوران اسارت بازجویی‌ها معمولاً به دفعات انجام می‌شده است، اما بازجویی خاصِ مرحله ابتدای به اسارت‌ درآمدن نبود و هر اسیر جنگی در مدت اسارت بارها و بارها به دلایلی همچون دلایل زیر مورد بازجویی قرار می‌گرفت:

- اتفاقات اردوگاهی

- مطلع‌شدن از اوضاع داخلی اردوگاه

- فعالیت‌ها

- نقشه فرار و ...

این بازجویی‌ها حتی با شدت عمل بیشتری همراه بوده است و اسرا می‌بایست شکنجه‌های سخت و توان فرسای جسمی و روحی را تحمل کنند[۹].

علی علیدوست (علی قزوینی)  که در مهر 1359 در منطقه قصر شیرین به اسارت گرفته شد و در اردوگاه موصل 1 و اردوگاه موصل 2 مستقر بود چنین می گوید:

دوباره مرا برای بازجویی احضار کردند. داوود جلوی در مقر ایستاده بود. گفت میخواهند از تو بازجویی کنند ولی حواست باشد که بازجو به فارسی مسلط است.

بازجو از من پرسید: «چرا این قدر لاغر و نحیف شده‌ای؟»

گفتم: «در دوره اسارت چه کسی چاق میشود؟ به هر حال سختی اسارت و غربت آدم را لاغر میکند.»

بازجو گفت: «پس چرا این داوود لاغر نشده است.»

من گفتم: «داوود هم از اسارت راضی نیست.»

داوود به بازجو گفت: «سیدی من نظامی بودم ارتشی بودم وظیفه ام بود که از کشورم در مقابل حمله دفاع کنم. شما هم مرا به عنوان یک نظامی گرفتید و به اینجا آوردید. ناراحت هم نیستم چون هر کدام به وظیفه مان عمل کردیم. ولی این بنده خدا شخصی بوده و در جاده دستگیرش کردهاید. حق دارد که ناراحت باشد.»

از من پرسید: «نظرت درباره رژیم ایران چیست؟»

قبل از اینکه چیزی بگویم گفت: «میدانی رژیم ایران اخیراً چه ادعایی کرده است؟» 

گفتم: «نمیدانم.»

گفت: «آقای خمینی در صحبتهایشان ادعا کرده است که امام زمان دیگر ظهور نخواهد کرد چون خود من امام زمان و امام دوازدهم شیعیان هستم.»

گفتم: «من خبری از این مباحث ندارم.»

گفت: «میتوانیم نوارش را بیاوریم تا گوش بدهی.»

گفتم: «از شما ممنون میشوم اگر این کار را بکنید.»

گفت: «اگر نوارش را بیاوریم که رهبرتان چنین حرفی زده، شما از او میپذیرید؟»

گفتم: «نه»

گفت: «اگر کس دیگری چنین حرفی بزند شما او را مسلمان میدانید؟»

گفتم: «نه»

گفت: «حتی اگر شخص رهبرتان باشد و بگوید من امام دوازدهم هستم به نظر شما چنین شخصی مسلمان است؟»

گفتم: «هرکس چنین ادعایی بکند مسلمان نیست حتی اگر شخص ایشان باشد.»

گفت: «متشکرم از اینکه شما به‌خوبی به این مسئله آگاه هستید که ایشان امام نیست.»

گفت: «دلتان میخواهد ایران صلح کند؟»

گفتم: «من اینجا اسیرم و یک اسیر جز به خلاصی به چیز دیگری فکر نمیکند.»

گفت: «شما میتوانید، پیامی برای رهبران ایران بفرستید که جنگ را تمام کنند.»

گفتم: «من در جایگاهی نیستم که چنین پیامی به کسی بدهم.»

خلاصه حدود چهل دقیقه با این پرسش و پاسخها با آنها گذشت و بعد از آن به اتاق برگشتم".[۱۰]

روایت‌ها

شیخ عبدالکریم کریم‌پور

وضعیت ایثارگی: جانباز و آزاده ثبت‌نام‌شده

عملیات یا منطقه اسارت: قادر

اسکان: اردوگاه‌های رمادی 6 و 7 و. 9 و تکریت 17

یکی از بچه‌ها که چند کلمه عربی بلد بود شروع کرد به حرف‌زدن. یک‌ لحظه، همه عراقی‌ها که دور و بر ما بودند ساکت‌ شدند و دست از کتک‌زدن برداشتند تا ببینند چه می‌گوید. آن بنده خدا دو کلمۀ «ما» و «راه»  را به عربی می‌گفت. یعنی می‌گفت «نحنُ» و «طریق» را ولی «گم کردیم» را بلد نبود و به فارسی می‌گفت. عراقی‌ها که اولِ جمله را می‌‌فهمیدند ولی متوجه آخرش نمی‌شدند، عصبانی‌تر شروع کردند به کتک زدنش‌. من طلبه بودم و عربی می‌دانستم ولی کتک‌خوردن او را که دیدم ساكت ماندم. اگر آنها می‌فهمیدند که عربی بلدم، دیگر دست از سرم برنمی‌داشتند، البته همیشه دوست داشتم ساکت باشم ولی نمی‌شد.

بعداز این بازجویی و کتک، علاوه‌بر دست، چشم‌هایمان را هم بستند و سوار ماشین‌ کردند و به طرف پایین كوه حركت دادند. در مسیر به هر پایگاه عراقی که می‌رسیدیم، ما را به زور پیاده می‌کردند تا بازجویی کنند. البته در این بازجویی‌ها به جز چند مورد، از كتك خبری نبود. بعضی عراقی‌ها هم بودند که به ما محبت می‌کردند. مثلاً همان بالا مرا طوری زده بودند که دکمه‌های لباسم باز شده بود و از پشت، تا نیمه روی دست‌های بسته‌ام افتاده بود. یك عراقی وقتی آن وضعیت را دید، جلو آمد و لباسم را مرتب كرد و دكمه‌هایم را بست. معلوم بود دوست دارد محبت بیشتری بكند ولی از بقیه می‌ترسید. در یکی از پایگاه‌ها، از ماشین که پیاده شدیم یک نفر به فارسی از من پرسید «چه ساعتی راه افتادین؟» چشم‌هایم بسته بود و نمی‌دیدمش ولی از لهجه‌اش فهمیدم کُرد است. گفتم «بعد از نماز مغرب.» دوباره پرسید «‌چند ساعت راه رفتین؟»

- هشت‌نُه ساعت.

- چند نفر بودین؟

- یک گردان.

- چند روز در منطقه مخفی بودین؟

- چهار روز.

- از کجا اومدین؟

- از کنار یک کوه.

تا این را گفتم، فوری دستور داد چشم‌بندم را باز کنند. چشمم به درجه‌هایش که افتاد فهمیدم فرمانده است. نگاهی به اطراف کرد و گفت «از کنار کدوم کوه؟» من دقیق نمی‌دانستم. همین‌طوری یکی را نشان دادم و گفتم «از کنار اون.»

متوجه شدم درجه‌دار عراقی، بیشتر از این که به کوهی که من نشانش داده بودم نگاه کند و دنبال مسیر عبور ما باشد، به چشم‌های من خیره شده. بعد هم نگاه معنی‌داری به من کرد و سر تکان داد. عمیق نگاه می‌کرد. می‌فهمیدم نگاهش از روی تحسین است. نبرد شبانه، حرکت در عمق خطوط دشمن، نفوذ به پشت خط، چهار روز زندگی مخفیانه بین نیروهای عراقی بدون حتی لقمه‌ای غذا! انتظار داشتم افسر عراقی با جواب‌هایی که دادم عصبانی شود و حسابی کتکم بزند ولی آرام و خونسرد به یک سرباز دستور داد مقداری آب به من بدهد و بعد دوباره چشم‌هایم را ببندد ... .

با وجود تک و توک آدم‌هایی که به ما محبت می‌کردند و یا حداقل اذیتمان نمی‌کردند عصبانیت و خشونت در بیشتر عراقی‌ها شدت داشت. میان مشت‌ها و سُقلمه‌هایی که حوالۀ ما می‌شد دوباره ما را سوار ماشین کردند و چند ساعت بعد در پایگاهی پیاده کردند. دیگر از ارتفاعات دور شده بودیم و زمین مسطح بود. ما را با دست‌ها و چشم‌های بسته، کشان‌کشان بردند و روی یک میله آهنی شبیه ریل قطار نشاندند. چیزی نمی‌دیدم ولی از آهن‌ها و چوب‌های راه‌راهش احساس کردم ریل قطار است. از طرفی صدایی شبیه قطار هم می‌آمد. من چنین احساسی داشتم و یکی از بچه‌ها هم همین را گفت. هنوز با هم بودیم و کسی را از جمع ما جدا نکرده بودند. دلمان به هم گرم بود. در این بین، یکی از رفقا شروع کرد آیه یأس خواندن. صدایم زد و گفت «کریم‌پور! روی ریل به خطمون کردن که قطار از رومون رد بشه و همین‌جا کار رو تموم کنن.» گفتم «توکل بر خدا. آب دیگه از سرِ ما گذشته!» ولی برای دلگرمی‌اش گفتم «اگه عراقی‌ها می‌خواستن ما رو بکُشن خیلی زودتر از اینا ‌کشته بودن. اگه این قصد رو داشتن، بهتر بود تو همون خط مقدم، وقتی اوضاع شیر تو شیر بود این کار رو بکنن.» مطمئن بودم کشتن در کار نیست. در همین صحبت‌ها بودیم که صدای یک عراقی آمد که به فارسی ولی با لهجه عربی پرسید «گشنه‌این؟» او هم لحن آرامی داشت. یکی از بچه‌ها مظلوم گفت «بله.»

واقعا گرسنه بودیم. چهار روز می‌شد که چیزی نخورده بودیم. یک نفر دست‌هایمان را باز کرد و یکی یک نان دستمان داد. هنوز چشم‌هایمان بسته بود. نان‌ها را گرفتیم و با ولع شروع کردیم به خوردن. نان‌ها آن‌قدر ضخیم و خشک بودند که نمی‌توانستیم بخوریم ولی همان هم غنیمت بود.

سرباز عراقی صبر کرد تا نانمان را خوردیم. بعد هم دوباره دست‌های‌مان را بست. منتها این‌بار با مقداری نخ. طوری که ظاهرش بسته‌ بود ولی سفت نبود و اذیتمان نمی‌کرد. وقتی متوجه شدم دنبال اذیت و آزار ما نیست ازش پرسیدم «ما رو کجا می‌برن؟» گفت «نترسین! می‌برن‌تون پیش بقیه اسرا.» با یکی دو جمله دیگر، معلوم شد او هم دلِ خوشی از صدام و جنگ ندارد. پشت سرِ صدام بد و بیراه می‌گفت.

حدود دو ساعت در همان وضع بودیم تا ما را از روی ریل بلند کردند و دوباره سوار ماشین کردند و راه افتادند. چند ساعت بعد به شهر مرزی دیاله، داخل خاک عراق رسیدیم. این را از حرف‌های سربازهای عراقی فهمیدم. قبلاً اسم این شهر را شنیده بودم. بعد از رسیدن، ما را پیاده کردند و با چشم و دستِ بسته به جایی وارد کردند که بعد معلوم شد یک اتاق سه ‌در سه با یک پنجره رو به بیرون است. هرکدام از ما را در گوشه‌ای نشاندند و رفتند. وقتی ما در اتاق بودیم، عراقی‌ها می‌آمدند و از پشت پنجره تماشایمان می‌کردند. صحبت‌کردن‌ها و ناسزاهایی که نثار ما می‌کردند را می‌شنیدیم. بعضی هم وارد اتاق می‌شدند و ما را كتك می‌زدند و مقداری اذیت می‌كردند و می‌رفتند ولی یك سرباز، مدام كنار در نگهبانی می‌داد.

نیمه‌های شب اول، در باز شد و دو سرباز عراقی آمدند تو. آنها دست‌های ما را باز كردند و مقداری آب و شكلات بین ما تقسیم كردند و دوباره دست‌های ما را شُل بستند و رفتند. طوری که می‌توانستیم دستمان را باز کنیم. وقتی عراقی‌ها رفتند، دست خودم را از لای بندها درآوردم و دست بقیه را هم باز کردم ولی طوری که معلوم نباشد. با آن شکلات‌ها بالأخره بعد از چند روز كام ما شیرین شد ولی چه شیرینی‌ای؟! همین‌‌كه این‌ها رفتند چند نفر دیگر آمدند و محبت آنها را با كتك تلافی ‌كردند. آن‌قدر بد زدند که آن شب با ناله و درد گذشت. هوا هم سرد بود و ما لباس گرم نداشتیم. تا صبح از درد و سرما در عذاب بودیم.

صبح روز دوم، چشم‌بندها را از چشم‌های ما باز كردند، اما دست‌هایمان هم‌چنان بسته بود. تازه بعد از یک شب، توانستیم نگاهی به دوروبرمان بیندازیم و ببینیم کجاییم. کف اتاقک، موزاییک بود و کثافت از سر و رویش می‌بارید. خیلی دوست داشتم بیرون را تماشا کنم. سربازها نمی‌گذاشتند با خیال راحت بایستیم.

بعد از چند روز که در دیاله بودیم، بالاخره دست‌مان را باز کردند. آن‌جا روزی سه وعده غذا به ما می‌دادند. صبحانه مقداری آش شله با چند نان، ظهر مقداری برنج نیم‌پخته و شب هم مقداری نان با یك ظرف آبِ گوشت. دست‌ها و صورت‌های ما كثیف بودند و هنوز زخمی و خونی ولی مجبور بودیم با همان وضع غذا بخوریم.

صبح و عصر به ما اجازه می‌دادند برویم توالت. در شبانه ‌روز، دو مرتبه. البته توالت یك چهاردیواری كوچك، پشت اتاقك زندان بود كه چاه نداشت. كف آن بعد از چند نوبت پر از كثافت شد. نمی‌شد توالت نرویم. وقتی هم می‌رفتیم، ته كفش‌مان کثیف می‌شد و با همان وضع باید به اتاق برمی‌گشتیم. هربار، در همان توالت وضو هم می‌گرفتیم تا نمازهای‌مان را با وضو بخوانیم. هروقت بچه‌ها تشنه می‌شدند، یك نفر داوطلب می‌شد که برود و در یک قوطی که برای همین کار به ما داده بودند آب بیاورد. گرچه چندبار در روز اجازۀ آب آوردن داشتیم، اما این کار داوطلب می‌خواست چون هرکس می‌رفت، حتما كتك می‌خورد. آب آوردن را نوبتی کردیم تا کسی از سهمیه کتک بی‌نصیب نماند.

لب تقی حجتی که همان ساعت‌های اول اسارت با لگد عراقی‌ها شکافته شده بود خوب نمی‌شد و مدام خون می‌آمد. بار اول او با دهان خونی آب خورد و آب نجس شد. بقیه هم بعد از او آب خوردند و دهان همه نجس شد. به تقی گفتم «اگه خون دهنت قطع شد، دفعه بعد تو برو آب بیار. هم ظرف رو آب بکش و هم دهنت رو.» به بچه‌ها هم گفتم که وقتی دستشویی رفتند، دست‌ و صورت‌شان را آب بکشند. قبول کردند. این‌طوری از سرایت نجاست جلوگیری می‌شد. این اولین کلاس آموزشی من به عنوان طلبه در اسارت بود.

خون دهان تقی بند نیامد و نمی‌شد آن را آب بکشد. قرار شد یکی دیگر از بچه‌ها آب بیاورد. به تقی گفتم آخر از همه آب بخورد که دهان کسی نجس نشود. بعد به او گفتم «تو مثل مسلم‌بن‌عقیل شدی.» کنجکاو شد. گفتم «هر دوی شما دهن‌تون خون‌آلود شد ولی فرق‌هایی هم دارین. وقتی آب با خون دهن مسلم نجس شد، او دیگر آب نخورد ولی تو طاقتش رو نداری. از طرفی، مسلم تنها بود ولی تو ما رو داری. سرانجامِ مسلم شهادت بود، اما آخرِ کار تو معلوم نیست.» این‌ها را كه گفتم بچه‌ها گریه کردند. این هم اولین روضه‌ای بود که در اسارت خواندم. با شباهتی که بچه‌ها با یاران امام حسین علیه‌السلام داشتند سوزشان خیلی زیاد بود.

صبح روز سوم چهارم، یک سرباز عراقی که فارسی بلد بود آمد سراغ ما. در را باز کرد و آمد تو و از روی ورق، اسم یك نفر را خواند. او از جایش بلند شد. سرباز دستش را از پشت بست. یک تکه پارچه هم روی چشمش گذاشت و گره زد و او را با خودش برد. اضطراب پیدا کردیم که نکند دوباره بازجویی و کتک شروع شده. حدس‌مان درست بود. رفیق ما نیم ساعت بعد که برگشت، سر و صورتش زخمی و كبود بود. تا رسید، همه دورش را گرفتیم که «چی شد؟ كجا بردنت؟!» فقط یک کلمه گفت «بازجویی» و بی‌حال افتاد كف اتاق. برگشتم سر جایم و با خودم گفتم «خدا به خیر بگذرونه!» هنوز خیلی نگذشته بود که دوباره سرباز آمد و یک نفر دیگر را صدا زد و برد. نفر دوم که برگشت، خودش را خیس کرده بود. معلوم بود بدجوری او را کتک زده‌اند و ترسانده‌اند. او هم با سر و لباس خونی آمد و روی زمین افتاد. خلاصه، بچه‌ها رفتند و کتک خورده و داغون برگشتند تا نوبت من شد. سرباز عراقی اسمم را که خواند، نفس عمیقی کشیدم و گفتم «الهی! به ‌امید تو.» و بلند شدم.

سرباز دستم را از پشت بست و با یک تکه ‌پارچه‌، چشم‌هایم را پوشاند، بعد هم محکم بازویم را گرفت و از اتاقک خارج شدیم. مرا در راهروهایی دنبال خودش کشید تا به اتاق بازجویی رسیدیم. داخل که شدیم چشمم را باز کرد. در اتاق، افسری پشت یک میز نشسته بود و مثل گرگ وحشی، خیره‌خیره به من نگاه می‌کرد. سرباز عراقی مرا روی زمین نشاند و خودش هم طوری نشست که بین من و افسر بازجو قرار گرفت. سرباز خیلی خونسرد و بدون حرف، دست دراز کرد و دو سیمِ لخت برق را که سرشان به شکل حلقه گرد شده بود به گوش‌های من آویزان کرد. تا سیم را دیدم خیلی ترسیدم. با ترس و لرز پرسیدم «این سیم‌ها چیه؟! اینا رو برای چی به گوشم آویزون کردی؟!» سرباز عراقی لحنش را مهربان کرد و به فارسی گفت «نترس، این سیم‌ها دروغ‌سنجه. فقط دروغ نگو. اگه دروغ بگی، معلوم می‌شه.» حرفش را باور نکردم ولی راه فرار هم نداشتم. وقتی وصل کردن سیم‌ها تمام شد، افسر بازجو شروع کرد به داد و فریاد و فحاشی. بعد به سرباز گفت «بگو اگه دروغ گفتی، تو رو می‌کشم».

با این که عربیِ روان و فصیح را می‌فهمیدم و می‌توانستم حرف بزنم ولی لهجۀ عراقی‌ها محلی بود و فهمیدنش سخت. با این حال منظورش را متوجه ‌شدم. پرسید «اسمت چیه؟» جواب دادم «عبدالکریم.» بعد هم به ترتیب اسم پدرم، جدم و فامیلم را پرسید. من هم گفتم «احمدکریم، محمد، کریم‌پور.»

وقتی نوشت، دوباره شروع کرد.

- از کدوم گردانی؟

- گردان قمربنی‌هاشم.

- کدوم لشکر؟

- لشکر هشت نجف‌اشرف.

- شغلت تو گردان چی بود؟

من از قبل تصمیم گرفته بودم اگر عراقی‌ها از مسئولیت من پرسیدند، چیزی بگویم که ربطی به کُشت و کشتار نداشته باشد تا کم‌تر اذیتم کنند. با برداشتی که از تخریب‌چی داشتم، با خودم گفتم تخریب‌چی خوب است. وقتی افسر بازجو از شغلم پرسید، بدون معطلی گفتم «تخریب‌چی.» تا این کلمه از دهان من خارج شد، افسر فوری دستش را روی کلیدی گذاشت و فشار داد. با فشار دكمه، ناگهان تمام بدنم به‌شدت شروع كرد به لرزیدن. هیچ کنترلی نداشتم، به‌خصوص سرم که احساس می‌کردم یک متر به هر طرف پرتاب می‌شود و می‌رود و برمی‌گردد. هم‌زمان، سوزش شدیدی در اعضا و جوارحم احساس ‌می‌کردم. انگار می‌مردم و زنده می‌شدم تا زجر بکشم و دوباره بمیرم. اختیارم دست خودم نبود و داشتم روی زمین ولو می‌شدم که بالاخره افسر عراقی دستش را از روی کلید برداشت. با این که برق قطع شده بود ولی بدن من از لرزه نمی‌افتاد. با بدنی خرد و مچاله، خودم را سفت گرفتم. سرباز کمک داد تا صاف شدم. در همان حالت ماندم تا بدنم کمی آرام شد. با این که تنم از لرزش افتاده بود ولی انگار از زیر خروارها خاک درآمده‌ بودم. بدنم کوفته بود و به‌سختی نفس می‌کشیدم. خیلی طول کشید تا نفسم بالا آمد. در آن اتاقكِ مرگ و پای میز بازجویی همراه با فحاشی، اذیت و آزار و شكنجۀ افسر عراقی، چیزی که باعث وحشتِ بیش‌ترم می‌شد تنهایی‌ام بود. می‌دیدم توی دست کسانی گیر کرده‌ام که کوچک‌ترین رحمی به من ندارند و کسی هم نیست به دادم برسد. هنوز حلقۀ سیم به گوشم آویزان بود که افسر بازجو دوباره شروع کرد به فحاشی و داد و فریاد.

- چقدر مواد منفجره همراه داشتی؟

بریده بریده جواب دادم «م... ن... چی... زی... نداش... تَم!» گفته بودم تخریب‌چی هستم و او فكر می‌کرد تخریب‌چی یعنی یک نیروی نظامی كه آمده پایگاه‌های حساس یا پل‌های ارتباطی آنها را منفجر كند. افسر مرا به باد کتک گرفت و باز پرسید «بگو چقدر مواد منفجره داشتی؟» من زیر دست و پای او داد می‌زدم «كار من... ربطی به انفجار... نداره!» افسر، منظور من را نمی‌فهمید و به فحش و کتک و داد و بیداد خودش ادامه می‌داد.

- كجا رو می‌خواستی منفجر كنی؟‌

کلی کتک خوردم و فحش شنیدم تا توانستم حالی‌اش کنم در ایران به كسی تخریب‌چی می‌گویند كه مین‌های منطقه را خنثی می‌كند. بعد از این شکنجۀ سخت و دردناک و کلی سوال ریز و درشت دیگر در مورد عملیات و هدف‌هایش، بالاخره بازجویی من تمام شد. با این که داغون بودم و از شدت برق‌گرفتگی لِه و کوبیده، تا بلند شدم اول نگاهی به شلوارم كردم مبادا خودم را خیس كرده باشم. تا دیدم لباسم خشک است توی دلم خدا را شكر کردم. با خودم گفتم نفر قبلی حق داشت خیس کند. واقعا صحنه‌ وحشتناکی بود. این اولین بازجویی سخت ما بود. فهمیدم بازجو‌های خط مقدم نسبت به این‌ها خیلی خوب بودند و ما را اذیتی نکرده بودند.

حدود یك هفته در آن اتاقک زندانی بودیم. هر روز هم یكی‌دو اسیر جدید می‌آوردند و در همان اتاق کوچک جا می‌دادند. ما كه از اخبار بی‌اطلاع بودیم، سؤال‌پیچشان می‌کردیم تا بدانیم در این چند روز چه اتفاق‌هایی افتاده. آنها چیز زیادی نمی‌دانستند.

شجاعت و سیاست آزادگان در بازجویی‌ها

سیدحسن میرسید

وضعیت ایثارگی: جانباز و آزاده ثبت‌نام‌شده

عملیات یا منطقه اسارت: مرحله دوم بیت‌المقدس

مکان اسکان در اسارت: اردوگاه‌های عنبر (الانبار یا کمپ 8) و تکریت 5

قبل‌از رفتن برای بازجویی، سرباز عراقی، که داخل سالن نگهبانی می‌داد، صدایم کرد و گفت: «بیا جلو» وقتی مقابلش قرار گرفتم با اشاره به نوشته درشت روی سینه‌ام، اعزامی از حوزۀ علمیه، و گفت: «تو روحانی هستی؟» علاوه‌بر این او می‌دید که بچه‌ها برای پرسیدن احکام و کیفیت نمازخواندن زیاد به من مراجعه می‌کنند؟ در آن اوضاع و شلوغ‌شدن اطرافم، توجه و حساسیت او به من را دوچندان کرده بود و مراقب حرکات من بود. من، که غافل‌گیر شده بودم، برای دفاع از خودم گفتم: «هرکس از قم به جبهه آمده به این معنا نیست که روحانی است.» ولی بعدها متوجه شدم که آن نگهبان آدم خوبی بود و با این سؤال فقط می‌خواست به من بفهماند که این نوشته برایت دردسرساز می‌شود، فکری به حالش بکن؛ چراکه او می‌توانست از همان ابتدا مرا به‌عنوان روحانی به مافوق خود معرفی کند، ولی این کار را نکرد. درعین‌حال، قبل‌ازآنکه بخواهم چاره‌ای بیندیشم، مرا برای بازجویی به مقر فرماندهی یا همان مکان مخصوص احضار کردند.

بالأخره نوبت من شد. ازآنجاکه اگر در همان لحظات اولیه متوجه می‌شدند من روحانی‌ام، ممکن بود از دیگر دوستانم جدایم کنند و سرنوشت نامعلومی برایم رقم بخورد، از فرصت استفاده کردم و برای اینكه لو نروم با چفیه‌ای، که یكی از بچه‌ها توی شلمچه از گردنش باز کرده و دستم را باندپیچی كرده بود، دست مجروح و تركش‌خورده‌ام را انداختم گردنم و درست طوری این كار را كردم كه افتاد روی آن قسمت نوشته روی سینه‌ام. طوری وانمود می‌کردم که اوضاع دستم بدتر از این حرف‌هاست. آنها متوجه آرم و نوشته روی سینه‌ام نشدند.

آنجا از من سؤالاتی كردند. یكی از احادیث حضرت علی(ع) یا حضرت رسول(ص) كه «النجات و فصدق» كه آدم باید راست بگوید و این راستگویی باعث نجات می‌شود، به ذهنم رسید، اما حسابی دچار این دودلی شدم كه آیا باید اینجا راست بگویم و اگر راست گفتم باید تا آخر راست بگویم یا ... بعد در آخر جمع‌بندی كردم، آنهایی كه خطر ندارد راست بگویم، ولی آنهایی را كه جنبه اطلاعاتی دارد دروغ بگویم. سؤالاتی که از ما می‌پرسیدند و باید موبه‌مو جواب آنها را می‌دادیم اطلاعاتی درخصوص مشخصاتمان بود، اینکه اهل کجایی، اعزامی از کجا، نام تیپ، لشکر، گردان، گروهان، دسته و همچنین نام فرماندهان آنها، مقر و موقعیت استقرارمان، نوع اسلحه و تجهیزاتمان، تعداد تلفاتمان، علت آمدنمان به جبهه، نحوه اسارتمان و همچنین بیان موقعیت و توان نیروهای عراقی. باید به این سؤالات طوری جواب می‌دادیم و آنها را به خاطر می‌سپردیم تا در بازجویی‌های بعدی تناقض‌گویی و دوگانه‌گویی نکنیم. این اولین بازجویی ما بود که با اعمال شاقه و با خشونت هرچه‌تمام‌تر انجام می‌شد و درطول سال‌های اسارت ده‌ها بار این داستان تکرار شد.

یكی از مشكلاتی كه بچّه‌های ما داشتند همین بود كه عراقی‌ها در وهله اول می‌پرسیدند هواپیماهای ما كه می‌آمدند و بمب می‌انداختند این بمب كجا می‌افتاد؟ از ما و شما چند نفر كشته می‌شدند؟ بچه‌ها هم که هنوز در حال‌وهوای ایران بودند، می‌گفتند كه از ما 10 تا شهید شدند، ولی از شماها 100 نفر كشته شده‌اند، چون كلمه شهید و كشته را به‌كار می‌بردند، عراقی‌ها هم بدشان می‌آمد و شروع می‌كردند به زدن آنها ... من دیدم اگر بخواهم این طوری حرف بزنم، باید خیلی كتك بخورم. علاوه‌بر این یك سؤال دیگر هم این بود كه ‌یکی بازجوها پرسید: «هواپیماهای ما آمدند؟»

- زمانی كه هواپیماهای شما ‌آمدند من توی سنگر بودم؛

- می‌خورد به شما؟

- آره تمام آنها می‌خورد به هدف.

- از شما خیلی كشته شدند؟

- خیلی زیاد كشته شدند و اصلاً قابل شمارش نبود.

حالا الكی بود، ولی عراقی‌ها از اینكه من می‌گفتم همه خورده به هدف کلی خوشحال می‌شدند، اگر واقعیت را می‌گفتم باعث می‌شد كه آنها تحریك شوند و ما را اذیت كنند.

. فرمانده ما فرار كرده بود و ما این را دیده بودم كه او برگشت عقب و از ما كه می‌پرسیدند فرمانده شما كیست ما می‌گفتیم امیر حالا نمی‌دانستیم كه این امیر كیست و فرمانده‌ ما كه قبل از محمد رسول‌الله ظاهراً حاج همت بود و بعد هم یك كس دیگر شد و آن زمانی كه ما آمدیم ایشان فرمانده ما نبود ولی به هر حال فرمانده كل ولشگر بود كه آن موقع لشگر نبود و تیپ بود و بعد شد لشگر محمد رسول الله كه تیپ كوچكتر از لشگر است. خلاصه ما جواب‌ها را دادیم و تمام سؤال‌ها را با مشكل نبود جواب دادیم و به هر حال از آن مرحله گذشتیم و برگشتیم توی سالن ... .

زیروبم‌های یک بازجویی در اسارت

محمدرضا البرزی

وضعیت ایثارگی: آزاده و جانباز ثبت‌نام‌نشده (مفقودالاثر)

عملیات یا منطقه اسارت: کربلای 5

مکان اسکان در اسارت: تکریت 11 و 18 (بعقوبه)

از اتاق بی‌سیم ما را آوردند بیرون و بردند پیش عبدالرشید. یک مترجم ایرانی آوردند. عبدالرشید گفت: «پدرت را درمی‌آورم.» هیچی نگفتم. گفت: «بچه کجا هستی؟»

- تهران.

- کی آمدی؟

- دیشب آمدیم خط.

- پدرسوخته‌ها همه‌تان دروغ می‌گویید؛ تو چکاره‌ای؟

- امدادگرم.

- شما ایرانی‌ها اصلاً جنگجو ندارید، هرکس را که اسیر می‌گیریم یا می‌گوید تعاون هستم یا امدادگر! پس کی می جنگد، شما این‌همه از ما می‌کشید، پس چه کسانی این کار را می‌کنند؟ شما اصلا رزمنده ندارید؟

- من کاری به دیگران ندارم، من خودم را می‌گویم،

- بسیجی هستی یا ارتشی؟

دیدم اگر بگویم ارتشی‌ام دروغ گفتم، اگر بگویم بسیجی می‌زنند. چکار کنم به ذهنم رسید بگویم نه ارتشی و نه بسیجی هستم. عبدالرشید محکم خواباند زیر گوشم، موهایم بلند بود، موهایم را چنگ زد و محکم کوبید به دیوار. دیوار سیمان سفید بود. تکان شدیدی خوردم. چند دقیقه‌ای مخمان سرجای خودش نبود، خوردم زمین، بلند شدم. گفت: «راستش را بگو وگرنه الان می‌دم بکشنت.» گفتم: «خوب شما بپرسید، من راستش را می‌گوییم.» رفت سراغ سؤال‌های سیاسی و اجتماعی. عراقی‌ها دلشان را خوش کرده بودند که از وضعیت داخلی ایران بتوانند اطلاعات بگیرند لذا سؤالاتی را که می‌کرد مربوط به این داستان بود که آیا مردم رضایت دارند یا ندارند، چه جوری می‌آیند جبهه، آنجا گرانی هست، نیست و ... او سؤال می‌کرد و من بیراهه جواب می‌دادم. آنها را دست انداخته بودم. یکی‌دو بار زد توی گوشم.

گفت: «مردم از جنگ راضی هستند.» گفتم: «الان چند وقت پیش صدهزار نفر به جنگ اعزام شدند.» گفت: «می‌گویند اینها را به زور آوردند.»

گفت: «بگو ادخیل صدام.» گفتم: «بگو ادخیل الخمینی.» فکر کردند من کاره‌ای هستم.

محمدرضا صدیقی

وضعیت ایثارگی: جانباز و آزاده ثبت‌نام‌شده

عملیات یا منطقه اسارت: بدر

مکان اسکان در اسارت: اردوگاه‌های‌ رمادی 3 (کمپ 9)، عنبر (الانبار یا کمپ 8) و تکریت 17

یکی از افسران بلندپایه بعث عراق به اردوگاه ما آمد و دنبال پاسدارها می‌گشت. آنجا متوجه شد که من و برادرم باهم اسیریم.

سربازانش را فرستاد دنبال من و برادرم عباس. برادرم همان ‌موقع در حمام بود. همین‌طور با یک شورت و کف صابون کشیدند و آوردنش. قیافه‌اش خیلی خنده‌دار شده بود.

وقتی جلوی افسر قرار گرفتم سؤال کرد:

- انتم اخو!

گفت که برادرید و من جواب دادم بله برادریم. نگاهی به هر دوی ما کرد و گفت:

- شما را به‌زور آوردن جبهه؟

من هم همان صحبت‌هایی که در روز اول اسارت و توی استخبارات در بازجویی گفته بودم، برایش تعریف کردم.

عباس هم گفت که بسیجی بوده و آمده جبهه. افسر عراقی هم خوب به حرف‌های ما گوش می‌داد و داشت باور می‌کرد. ازبس در اسارت مجبور بودم در بازجویی‌ها این دروغ را تکرار کنم که خودم هم باورم شده بود! بلند شد و گفت:

- تو خودت به جبهه اومدی چرا این شیب( پیرمرد) را با خودت آوردی؟

فکر می‌کرد عباس از من بزرگ‌تر است، درصورتی‌که پنج سال از من کوچک‌تر بود. دوباره ادامه داد:

- شما مهمان ما هستین! صدام حسین گفته انتم ضیوفنا![1]

من هم از موقعیت استفاده کردم و گفتم:

- ممنون ولی مهمان آب نمی‌خواد؟! نون نمی‌خواد؟! نظافت نمی‌خواد؟! پس ما چه مهمانی هستیم که این وضع ماست!

نشست و گفت:

- اگه تو جبهه کشته شده بودی بهتر بود؟

با غرور جواب دادم:

- بله! کشتن‌شدن یه لحظه‌ هستش،‌ ولی تحمل این اوضاع از کشته‌شدن بدتره! ما اینجا ‌آرزو داریم شما ما رو بکشین تا راحت شیم!

ناراحت شد و به عباس برادرم گفت:

- تو برو! هذا دجال!

عباس را فرستاد رفت و مرا نگه داشت و با خودش برد به اتاق نگهبانان و گفت که برایم آب بیاورند. آوردند و گفت که بخورم. من هم گفتم:

- من می‌خورم ولی به بقیه هم بدین.

قول داد که همه‌چیز درست شود ولی عمل نکرد.

محمدرضا صدیقی

وضعیت ایثارگی: جانباز و آزاده ثبت‌نام‌شده

عملیات یا منطقه اسارت: بدر

مکان اسکان در اسارت: اردوگاه‌های رمادی 3 (کمپ 9)، عنبر (الانبار یا کمپ 8) و تکریت 17

رسیدیم به سنگری که حدود 90 تا 100 متر مساحت داشت. یکی از درجه‌داران عالی‌رتبه عراقی در آنجا منتظر ما بود. یک نقشه بسیار بزرگ و رنگی خیلی زیبایی، که کل منطقه الصخره و هورالهویزه را نشان می‌داد، روی دیوار نصب شده بود. در همان ‌حال نگاهم روی نقشه بود. درجه‌دار عراقی با چوبی که داشت از روی نقشه شروع کرد به توضیح‌دادن و سؤال پرسیدن. یکی از منافقین هم به‌عنوان مترجم در کنارش بود. اسم تمام آبراه‌ها، منطقه و مسیرهای حرکت ما را با تمام جزئیات می‌دانست. ولی از روی نقشه نمی‌دانست که این آبراه‌ها کجای منطقه هور است. من هم اظهار بی‌اطلاعی کردم. اسم و مشخصات مرا یادداشت ‌کرد. باید اسم خودم و پدرم و پدربزرگم را می‌گفتم.

پرسید چه مسئولیتی در جبهه داشتم. با خود گفتم خدایا چه جوابی بدهم. چون اگر می‌گفتم سربازوظیفه هستم که با سن و تیپ و قیافه‌ای که داشتم قبول نمی‌کردند. یک لحظه به‌ ذهنم آمد و سریع جواب دادم:

- ارتشی‌ام! من اخراجی ارتشم، یعنی منو اخراج کردن از ارتش!

با تعجب پرسید:

- برای چی اخراج شدی؟

سعی ‌کردم خودم را عادی جلوه بدهم و جواب دادم:

- من راننده ماشین سنگین بودم. از مسیر مأموریتمون خارج شدم برای دیدن خونواده یکی از دوستام که موقع برگشت با یه سواری شخصی تصادف کردم و چهار سرنشین اونا کشته شدن. خب چون من نظامی بودم، میومدم جنگ و مِرفتم؛ اینها از خونشون گذشت کردن، ولی مسیر مأموریتم رو که تغییر دادم ارتش نپذیرفت. من حدود 6 ماه تا 8 ماه باید به زندان مِرفتم که منم افتخاری قبول کردم به‌جایِ زندانم بیام جنگ و کار رانندگی رو انجام بدم. اونا قبول کردن و منم یه سندی رو وثیقه گذاشتم و اومدم جنگ!

بالأخره طوری گفتم که هم حضور افتخاریم را رسانده باشم و هم تیپ و گردان را لو نداده باشم. به‌هرحال این اقرار از من پذیرفته شد! خلاصه هرکس را به‌هرطریقی بازجویی کردند. داشتند از بقیه سؤال می‌کردند که یکی از افسرهای دیگر آمد نزد درجه‌دار و پا چسباند و احترام گذاشت و یک چیزی در گوشش گفت. او هم فوراً دستور داد ما را ببرند پایین و جایی دیگر منتقل کنند. همه به‌هم ریخته بودند؛ گویا ایران دوباره در آن منطقه عکس‌العملی نشان داده بود!

محمدعلی سلاجقه

وضعیت ایثارگری: جانباز و آزاده ثبت‌نام‌نشده (مفقودالاثر)

عملیات یا منطقه اسارت: مرصاد

مکان اسکان در اسارت: اردوگاه تکریت 19

مرا بردند قرارگاه لشکر پیش فرمانده. فرمانده لشکر 17 نشسته بود پشت میزش و تعداد زیادی هم از افسرهای ستادش هم آنجا نشسته بودند. فرمانده نگاهی کرد به من و پرسید:

- اسمت چیست؟

- محمد.

- درجه‌ات چیست؟

- سرهنگ 2.

گفت: «سرنوشت متجاوز بهتر از این نمی‌تواند باشد.» گفتم: «متجاوز نیستم، مدافع هستم و سرنوشت من سرنوشت بدی نیست. من انتظار داشتم شهید یا زخمی شوم، ولی متأسفانه اسیر شدم و بعداز مدتی برمی‌گردم کشور خودم.» پرسید: «اگر متجاوز نیستی اینجا چکار می‌کنی؟» گفتم: «من در خاک خودم هستم، مگر اینجا کجاست؟» گفت: «اینجا شهر نفت صدام است.» گفتم: «نه اینجا نفت‌شهر است.»

در حین صحبت با او بودم که افسر توجیه سیاسی آنجا نشسته بود و عده‌ای دیگر می‌دیدند من به زبان عربی جواب می‌دادم. افسرهای عراقی یک چوبدستی داشتند که داخل آن چوبدستی خنجری بود. افسرعراقی می‌خواست مرا بزند، اما فرمانده به او گفت: «بنشین. تو اگر راست می‌گویی اگر همچین موقعیتی برای تو پیش آمد، همینطور از کشورت دفاع کن. تو توقع داری یک سرهنگ ستاد ارتش ایران که فرمانده تیپ هم بوده بیاید از مواضع ما دفاع کند؟ نه من مردانگی او را می‌ستایم ... .» بعد حرف را عوض کرد و پرسید: «آواره هم بودی؟ گرسنه و تشنه هم بودی؟» گفتم: «خوب بلاخره جنگ است.» صندلی گذاشت تا بنشینم و به سربازش دستور داد که برو یک نوشابه خنک برای ایشان بیاور باز کرد و گفت بخور. بعد مرا بردند در اتاق دیگری و یک سرباز جلوی در گذاشتند. بعداز یک ساعت و نیم برای من ناهار آورند. از من پذیرایی کرد. حتماً به‌علت آن صحبت بود که با او کردم.

مسعود قربانی

وضعیت ایثارگری: جانباز و آزاده ثبت‌نام‌نشده (مفقودالاثر)

عملیات یا منطقه اسارت: شلمچه

مکان اسکان در اسارت: اردوگاه تکریت 12

استخبارات، در واقع مکانی، برای کسب و دریافت اطلاعات در مورد منطقه جنگی بود. آنها اطلاعاتی از فرماند‌هان لشکر، گردان‌ها، موقعیت پادگان‌ها، وضعیت نیرو‌ها از طریق بازجویی اسرا، ثبت اسامی و آمار دقیق آنها کسب می‌کردند و بعد هم برای تعیین‌تکلیف و توزیع آنها به اردوگاه‌ها در شهرهای مختلف عراق برنامه‌ریزی می‌کردند. اسرا را به‌طور موقت به ‌اینجا می‌آوردند. آنها را یکی دو روزی اسکان می‌دادند. پس از دریافت اطلاعات نظامی و ثبت اسامی افراد برای اسکان دائم به اردوگاه‌های مختلف می‌فرستادند. در‌این‌مدت، افسران عالی‌رتبه بعثی از اسرا بازجویی می‌کردند.

همه ما را در کف حیاط به‌صف کردند برای نام‌نویسی و دادن اطلاعات شخصی و اطلاعات نظامی. به‌خوبی از این مساله آگاه بودیم که دادن اطلاعات نظامی یعنی کمک به دشمن. ما اگر چه اسیریم و در چنگال دشمن، ولی هنوز در نبردیم. صحنه نبرد تغییر کرده است و ما در جبهه‌ای دیگر در نبرد اعتقادی و اطلاعاتی با دشمن قرار داریم. بنابراین حفاظت از اسرار نظامی از وظایف مهم‌مان بود. لذا با هماهنگی‌هایی که بینمان صورت گرفت مراقب بودیم اطلاعات درست به‌دست دشمن ندهیم. همین‌طور که در صف می رفتیم جلو، این پیام مهم به نفرات پشت سر گوشزد می شد.

من نوجوانی کم‌سن‌وسال بودم و به لحاظ جسمانی نیز جثه‌ای ضعیف و نحیف داشتم، لذا در جواب سؤالی که چرا با این سن‌وسال به جبهه آمدی، به اجبار بوده یا داوطلبانه، وقتی جواب دادم داوطلب بسیجی هستم و هم در جواب سؤالات دیگر در مورد اطلاعات نظامی که گفتم اطلاعاتی ندارم، با ضربات کابل و سیلی پذیرایی شدم.

یکی از آن افسران که زبان فارسی را تا حدود زیادی می‌دانست سؤال کرد. یکی‌شان هم مطالب را یادداشت می‌کرد. از هر نفر ابتدا اطلاعات و مشخصات فردی و سپس چند سؤال نظامی از‌ این قبیل: بسیجی هستی یا سرباز یا اینکه می‌گفتند حرس خمینی یعنی پاسدار هستی؟ چرا به جبهه آمدی؟ در کدام رسته یا گردان و لشکر هستی؟ «من فوج» یعنی از کدام گردان هستی؟ نام فرماندهان گردان و لشکر چیست؟ اکنون لشکر در چه موقعیتی و در کجا مستقر است؟ برنامه عملیاتی آن چیست و کی قراره انجام شود؟ و ... .

بچه‌ها زبل‌تر از این حرف‌ها بودند و جواب دقیقی نمی‌دادند. در آخر هم به کل اسرا برپا دادند و خودشان بین صف می‌گشتند. خوب بچه‌ها را زیر نظر گرفته بودند و بر اساس حدس و گمان از روی ظاهر آنها، افرادی که فکر می‌کردند پاسدارند یا فرمانده‌اند و یا مسئولیت مهمی داشتند را بیرون می‌کشیدند و شکنجه می‌کردند. آنقدر آزار می‌دادند تا اعتراف کنند چه‌کاره‌اند. اگر یقین می‌کردند آنها را به اردوگاه خاصی می‌فرستادند.

حال‌وروز بسیجی‌ها هم خیلی بد بود. عراقی‌ها به بسیجی‌ها هم حساسیت نشان می‌دادند. ازآنجایی‌که اکثر اسرا در منطقه شلمچه، بسیجی بودند، به هیچ‌کس رحمی نمی کردند. همه را از دم می‌زدند.

پاورقی

[1]. شما مهمان ما هستید.

نیز نگاه کنید به

کتابشناسی

  1. دهخدا، علی‌اکبر (1402). ذیل‌ واژه"بازجویی" .قابل‌ بازیابی‌ از https://vajehyab.com/dehkhoda/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C
  2. جعفری لنگرودی، محمد جعفر (1390). ترمینولوژی حقوق. تهران: کتابخانه گنج دانش.
  3. بازجویی(1402). ویکی پدیای فارسی. قابل بازیابی ازhttps://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C
  4. انوری، حسن (1381). فرهنگ بزرگ سخن . تهران: انتشارات سخن،
  5. خوب نژاد، فریبرز(1402). مصاحبه.
  6. سالمی‌نژاد، عبدالرضا (1386). دانستنی‌های آزادگان. تهران: پیام آزادگان،
  7. اعتصام،ابراهیم(1395). مصاحبه.
  8. علیدوست(قزوینی)، علی(1395). مصاحبه.
  9. سالمی‌نژاد، عبدالرضا (1386). دانستنی‌های آزادگان. تهران: پیام آزادگان،
  10. علیدوست(قزوینی)، علی(1395). مصاحبه.

فرزانه قلعه قوند